تبليغاتX
روزنوشت های یک مادر روانشناس کودک
 قدرت عشق

 

شنيده ام كه روزگاري يك درخت عظيم و قديمي وجود داشت كه شاخه هايش به آسمان افراشته بود .

وقتي كه گل مي داد، پروانه ها، در انواع شكلها، اندازه ها و رنگ ها مي آمدند و اطراف آن

مي رقصيدند . وقتي كه ميوه مي داد ، پرندگان از دور دستها مي آمدند و بر آ ن درخت

مي نشستند .

 

شاخه هايش همچون بازوهايي گسترده در باد بودند . پسر بچه ي كوچك عادت داشت

هر روز زير اين درخت بازي كند و آن درخت قديمي و زيبا عاشق اين پسر شد.

(بزرگ و قديمي مي تواند عاشق كوچك و جوان شود ، اگر كه اين فكر را حمل نكند كه بزرگ است)

اين درخت اين فكررا نداشت كه بزرگ است _ فقط انسانها چنين افكاري دارند _

بنابراين عاشق آن پسر بچه شد. ( نفس هميشه سعي دارد ، عاشق چيزهاي بزرگ شود،

براي عشق هيچ كس بزرگ و كوچك نيست . عشق هر كس را كه نزديك شود در آغوش مي گيرد)

 

بنابراين درخت براي آن پسركه هر روز مي آمد و زير آن مي نشست، عشقي را رشد داد.

شاخه هايش بالا بودند، ولي براي اين كه پسر بتواند گل هايش را بكند و ميوه هايش را بچيند،

 آنها را فرود مي آورد.

( عشق هميشه آماده ي تعظيم كردن است ، نفس هرگز آماده نيست كه سر خم كند.

اگر به نفس نزديكتر شوي خودش را بالاتر مي كشاند و سفت مي گيرد تا نتواني آنرا لمس كني.

كسي كه نتواند لمس شود ، به نظر كسي مي ايد كه بر اريكه قدرت تكيه زده و بزرگ بنظر مي آيد)

 

كودك بازيگوش مي آمد و درخت در برابرش سر خم مي كرد. وقتي گلهايش را مي چيد،

درخت احساس شادماني زياد مي كرد و تمام وجودش سرشار از عشق بود.

(عشق وقتي خوشنود است، كه به راحتي ارايه شود. عشق هميشه انتظار معشوق دارد،

عشق يك انتظار كشيدن است.

عشق زماني غمگين است كه نتواند ارايه شود و سهيم باشد.

عشق وقتي خوشحال ترين است كه بتواند با تماميت نثار كند)

 

پسر بزرگتر شد و روزهائي كه نزد درخت مي رفت كم و كمتر شد.

(هر كس كه در در دنياي رقابت بزرگ شود، وقت كمتر و كمتري براي عشق خواهد داشت)

پسر اينك در جاه طلبي دنيائي گرفتار شده بود. كدام درخت؟ چه كسي وقتش را داشت؟

يك روز وقتي كه پسرك گذر مي كرد، درخت او را فرا خواند: گوش بده؟ گوش بده؟

من منتظر تو هستم، ولي نمي آيي. من هر روز منتظر تو هستم.

پسر گفت: تو چه داري كه من بايد نزد تو بيايم؟ من دنبال پول هستم.

(نفس هميشه دنبال انگيزه است و منظور دارد در حاليكه عشق پاداش خودش است)

 

درخت با تعجب گفت: تو فقط مي آيي كه من چيزي به تو بدهم؟من مي توانم همه چيز

به تو بدهم. عشق بي قيد و شرط مي بخشد.

درخت ادامه داد : ولي من پول ندارم. اين اختراع انسان است. ما چنين مرضهائي نداريم.

ما مسرور هستيم ، شكوفه ها بر ما مي رويند ، ميوه هاي بسيار مي دهيم،

سايه هاي مطبوع مي دهيم، در نسيم به رقص در مي آييم و آواز مي خوانيم.

 

پرنده هاي معصوم روي شاخه هاي ما مي جهند و آواز مي خوانند زيرا ما هيچ پولي نداريم.

روزيكه درگير پول شويم، همچون انسانهاي بدكاره ميشويم كه در معابد مي نشينند و

به مواعظ گوش مي دهند تا كه چگونه به آرامش برسند و چگونه عشق بدست آورند.

نه نه ما پولي نداريم .

(نفس خواهان پول است، زيرا پول قدرت است و نفسي نيازمند قدرت)

 

درخت به فكر رفت و سپس چيزي را دريافت و گفت : تمام ميوه هاي مرا بچين و بفروش .

شايد از اين طريق بتواني پولي بدست آوري.

پسر بي درنگ دست به كار شد و تمام ميوه هاي درخت را چيد. حتي آنهائي را هم كه نرسيده

بودند تكان داد تا بيفتند و برگها و شاخه ها با خشونت فرو مي ريختند و درخت بسيار شاد بود.

پسر حتي بر نگشت تا از درخت تشكر كند ولي درخت به اين توجهي نكرد .

 

براي مدتهاي زيادي پسر باز نگشت، حالا پول داشت و سعي داشت با اين پولش،

پول بيشتري بدست آورد. سالها گذشت، درخت غمگين بود و مشتاق بازگشت پسر.

پس از سالها، پسر كه اكنون مرد بالغي شده بود نزد درخت باز گشت. درخت گفت نزد

من بيا و مرا  در آغوش بگير.

 

مرد گفت: بس كن اين حرف بي معني را . آن يك احساس كودكي بود.

(نفس ، عشق را همچون يك چيز بي معني مي بيند ، يك افسانه دوران كودكي)

ولي درخت دعوتش كرد : بيا روي شاخه هايم تاب بخور . بيا با من برقص .

مرد پاسخ داد: اين حرفهاي بيفايده را كنار بگذار! من مي خواهم يك منزل بسازم،

آيا مي تواني يك منزل به من بدهي ؟

 

درخت با تعجب گفت: يك منزل؟ من بدون منزل زندگي مي كنم . فقط انسانها هستند

كه در منزل زندگي مي كنند و آيا وضعيت اين انسانهاي منزل يافته را مي بيني،

 هر چه خانه ها بزرگتر مي شوند، انسانها كوچكتر مي شوند......  .

درخت گفت : ما در منزل زندگي نمي كنيم ولي مي تواني شاخه هاي مرا ببري و با

آن يك خانه بسازي.

 

مرد بدون يك لحظه درنگ تبري در آورد و تمام شاخه هاي درخت را قطع كرد .

حال درخت فقط يك الوار خشك شده بود ، برهنه . ولي بسيار خوشحال بود .

( عشق وقتي حتي دست و پايش براي معشوق قطع مي شود نيز خوشحال است . عشق بخشاينده است و

هميشه آماده سهيم كردن و بخشايش است)

 

مرد حتي به عقب نيز باز نگشت تا به درخت نگاه كند . او خانه اي ساخت و روزها و سالها گذشت .

تنه ي درخت منتظر و منتظر شد . مي خواست او را صدا بزند ، ولي ديگر نه شاخه اي داشت

و نه برگي كه به  او بدهد. باد مي وزيد ولي او نمي توانست از آ ن صدائي بسازد.

هنوز هم روحش از يك صدا سرشار بود : بيا ، بيا عزيز من ، بيا .

 

 مدتها گذشت و آن مرد سالخورده شد . روزي از آن حوالي مي گذشت و آمد نزديك درخت نشست .

درخت پرسيد : چه كاري مي توانم برايت انجام دهم ؟ پس از مدتهاي بسيار زياد آمده اي .

پير مرد گفت : چه كار مي تواني برايم انجام دهي ، من مي خواهم به سرزمينهاي دور دست

بروم تا پول بيشتري بدست آورم ، به يك قايق نياز دارم .

 

درخت با خوشحالي گفت : تنه ي مرا ببر و از آن يك قايق بساز . خوشحال مي شوم كه

قايق تو بشوم و تورا به سرزمينهاي دور دست ببرم تا پول بدست آوري ولي لطفا خوب از

خودت مراقبت كن و زود برگرد .

 

مرد اره اي آورد و شروع به بريدن تنه ي درخت كرد و از آن قايقي ساخت و به سفر رفت.

حالا آن تنه ي درخت يك كنده ي كوچك است و منتظر معشوقش تا بازگردد .

صبر مي كند و صبر مي كند و صبر مي كند.

ولي اينك چيز ديگري براي پيشكش كردن ندارد.

شايد آن مرد ديگر هرگز پيش او باز نگردد.

 

شبي نزد تنه ي درخت استراحت مي كردم، برايم زمزمه كرد: آن دوست من هنوز باز نگشته،

خيلي نگرانم كه شايد غرق شده يا گم شده باشد. شايد اكنون زنده هم نباشد،

چقدر مشتاقم از او خبري بدست آورم ! چون آخر عمرم است، دست كم با داشتن خبري

از او راضي مي شدم.

 

آنوقت مي توانستم با خوشحالي بميرم . ولي او حتي اگر هم بتوانم او را بخوانم ، باز نخواهد گشت.

من ديگر هيچ چيز براي دادن ندارم و او تنها زبان گرفتن را مي داند.

نفس فقط زبان گرفتن را مي داند و عشق زبان بخشيدن .

 

من بيش از اين چيزي نمي گويم . ولي من فكر مي كنم در غالب اين داستان بتوانيم عشق را ببينيم

و نفس را نيز درك كنيم .

براي عشق هيچ تعريف و هيچ نظريه اي وجود ندارد .عشق هيچ آداب و اصولي ندارد.

توصيف عشق بسيار دشوار است .

من از شما بسيار سپاسگزارم كه با عشق و سكوت نوشته هايم را خوانديد.

 

                                                              برگرفته از سخنان اوشو.

 

|+| نوشته شده توسط مرجان افشار در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 
 
بالا