
كودك ناتوان به دنيا مي آيد و از توان مادر استفاده مي كند تا بتواند ادامه حيات دهد.
حال اين اضطراب در دل كودك شكل مي گيرد كه: اگر اين مراقبت كننده، دست از
مراقبتم بردارد، مي تواند مرا از ادامه حيات باز دارد و من خواهم مرد!
اين نگرش كودك به مادر، زمينه ترس ناخود آگاه مردان از زنان را شكل مي دهد.
از طرفي ترس از كسي يا چيزي، خصومت را در پس خود به ميدان خواهد آورد.
در اينجا خصومت پنهان مرد، از اينكه اگر اين عامل متخاصم، يعني زن، قدرت بگيرد،
مي تواند وي را نابود سازد و پيغام (( تو بدي )) را به وي بدهد. و اين باعث مي شود
تا مرد احساس نا امني كرده و براي امن شدن خود از مكانيزم كنترل استفاده كند
و در نهايت او را سركوب كرده.
بي ارزش جلوه دادن ترس در ابتدا در دختر بچه و پسر بچه يكسان است،
اما چون دختر با مادر همانند سازي مي كند و خودش را منبعي از آفرينش مي بيند،
اين ترس در او از ميان رفته ولي در مردها باقي مي ماند.
مي توان از اين رابطه نتيجه گرفت كه وقتي مرد به زن احترام بيشتري مي گذارد و
ارزش و اعتبار زن را مي پذيرد، بدان مفهوم است كه ترس ناخود آگاهش از زن
كاهش يافته و خصومتي در او شكل نگرفته تا در پي آن زن را بي ارزش بپندارد.
پس مي بينيم در اينجا اعتماد به نفس و ترس رابطه اي معكوس دارند.
اصولا ما انسانها براي بقاء خود نيازمند امنيتيم. اين امنيت را در كودكي از سرويس
گرفتن ( حمايت ) و در بزرگسالي از توليد قدرت بدست مي آوريم .
مادر كه همان زن بزرگسال است، براي بدست آوردن امنيت خود نيازمند قدرت است
و چون براي خود نقشي جز والد مراقبت كننده نمي يابد، از تنها منبع دراختيارش كه
اجتماع هم آنرا موجه مي داند، يعني كنترل بيش از حد بچه هاي خود، تامين خواهد كرد.
اين كنترل بيش از اندازه عواقبي را در پي خواهد داشت: پسرها از يك طرف baby ( كودك روان )
و از طرف ديگر فرد ساديستيك sadistic خودشيفته پرورش داده مي شوند و جالب اينجاست كه
بخش baby مرد همان بخشي است كه ترس از روان زن دارد و بخش sadistic همان بخشي
است كه زن را تحقير و او را جنس دوم مي خواند !!!!!
|
+| نوشته شده توسط
مرجان افشار در شنبه سیزدهم مهر 1387
|